2010/10/09



پس از افتتاحیه گویی بار سنگینی از دوش ما بر داشته شد. بنابراین برنامه ریزی کردیم برای بازدید از با شکوه ترین اثر باستانی کشور، شهر پارسه... و اما تخت جمشید که با دیدنش این جمله برایم تداعی می شد "تمام عزمم را جزم کردم تا ویرانت کنم، اما ویران نشدی". این فریاد اسکندر است، که هر گوش شنوایی می تواند از لا به لای صفحات تاریخ بشنود. نمی دانم بقیه با دیدن ستون ها، چه حسی پیدا می کنند ولی من غمگین می شوم به خصوص، وقتی می بینم خیلی راه برای رسیدن به عظمت گذشته در پیش داریم.
فکر کنم وقتی حرف از تخت جمشید جلوی بقچه ای ها بزنیم، چهره ی راهنما را به خاطر می آورند. آدمی که نام همه ی اعضا را با خط میخی نوشت و تمام اسرار نقش برجسته ها را برایمان فاش کرد.
قسمتی که خیلی ناراحت کننده بود، بخشی از ورودی تالاری بود که نقش برجسته های نا تمامی داشت. راهنما این طور عنوان می کرد در آن زمان این نقش برجسته ها در حال شکل گیری بوده که دولت هخامنشی درگیر جنگ سختی می شود و به دلیل کمبود نیرو مجبور به، به کار گیری حتی هنرمندان در میدان جنگ می شود، که سر آخر منجر به شکست و انقراض سلسله ی هخامنشیان گشت.
از بحث تاریخی که بگذریم، باید از شب دوم بگویم که به رستوران معروف شیراز-صوفی- رفتیم و افتتاحیه ی نمایشگاه را جشن گرفتیم، شب دلنشین و پر خاطره ای بود.

پس از .

No comments:

Post a Comment