روز دوم نمایشگاه بود، درست قبل از ساعت بازدید. کف پاهایم زوق زوق می کرد. از یک طرف هم دست هایم با چسب قطره ای خفه شده بودند. احساس می کردم نمی توانند نفس بکشند. به یک دیوار تکیه دادم و کم کم روی زمین نشستم. مدتی نگذشت که عده ای به من ملحق شدند. دست هایم را تکیه دادم به زانوهایم، سرم را تکیه دادم به دست هایم و ذهنم را تکیه دادم به خواب. خوابم برده بود که احساس کردم کسی بالای سرم است... استاد انصافی! مجبور شدیم قید خواب را بزنیم، گویا انرژی منفی ای پر از خستگی تحویل گالری می دادیم.
بعد از اتمام ساعت نمایشگاه، بار و بنه را به دوش گرفتیم و به محضر جناب حافظ رفتیم. جناب حافظ در خواب شیرین تشریف داشتند، در نتیجه ما هم کم نگذاشتیم و با یک فالوده از خودمان پذیرایی کردیم.
می گفت علوم اجتماعی خوانده، از دوران دانشگاهش تعریف می کرد، چند جمله ای هم انگلیسی حرف زد و ما همگی با دهان باز به حرف هایش گوش می دادیم. از مردی می گویم که با این تحصیلات از ما پول طلب می کرد. گویا زمانه با او یار نبوده.
شیراز- اصفهان- قم- تهران
از حافظیه که بیرون آمدیم، به سمت ترمینال حرکت کردیم. بعد از پیدا کردن اتوبوس و سوار شدن، به سمت تهران حرکت کردیم.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
{از دوستان بیدار در اتوبوس خواهشمندم این سطور را پر کنند چرا که بنده در خواب بودم}
تقریباً نزدیک تهران بودیم که بقچه ای ها از خواب داخل اتوبوس پر انرژی شده بودند و چه آهنگ هایی ما در طول راه گوش ندادیم که با سلیقه ی آقای راننده گلچین شده بود.
آخرین عکس آلبوم شیراز، عکسی دسته جمعی است، با دو راننده در جلوی اتوبوسی که مارا به تهران رساند و نوشته ای که بالای شیشه ی اتوبوس جلب توجه می کرد:
“NO COMMENT”
و این بود گزارش سفر بقچه ای ها از شیراز، بدون شرح...!
بعد از اتمام ساعت نمایشگاه، بار و بنه را به دوش گرفتیم و به محضر جناب حافظ رفتیم. جناب حافظ در خواب شیرین تشریف داشتند، در نتیجه ما هم کم نگذاشتیم و با یک فالوده از خودمان پذیرایی کردیم.
می گفت علوم اجتماعی خوانده، از دوران دانشگاهش تعریف می کرد، چند جمله ای هم انگلیسی حرف زد و ما همگی با دهان باز به حرف هایش گوش می دادیم. از مردی می گویم که با این تحصیلات از ما پول طلب می کرد. گویا زمانه با او یار نبوده.
شیراز- اصفهان- قم- تهران
از حافظیه که بیرون آمدیم، به سمت ترمینال حرکت کردیم. بعد از پیدا کردن اتوبوس و سوار شدن، به سمت تهران حرکت کردیم.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
{از دوستان بیدار در اتوبوس خواهشمندم این سطور را پر کنند چرا که بنده در خواب بودم}
تقریباً نزدیک تهران بودیم که بقچه ای ها از خواب داخل اتوبوس پر انرژی شده بودند و چه آهنگ هایی ما در طول راه گوش ندادیم که با سلیقه ی آقای راننده گلچین شده بود.
آخرین عکس آلبوم شیراز، عکسی دسته جمعی است، با دو راننده در جلوی اتوبوسی که مارا به تهران رساند و نوشته ای که بالای شیشه ی اتوبوس جلب توجه می کرد:
“NO COMMENT”
و این بود گزارش سفر بقچه ای ها از شیراز، بدون شرح...!