2010/10/09



پس از افتتاحیه گویی بار سنگینی از دوش ما بر داشته شد. بنابراین برنامه ریزی کردیم برای بازدید از با شکوه ترین اثر باستانی کشور، شهر پارسه... و اما تخت جمشید که با دیدنش این جمله برایم تداعی می شد "تمام عزمم را جزم کردم تا ویرانت کنم، اما ویران نشدی". این فریاد اسکندر است، که هر گوش شنوایی می تواند از لا به لای صفحات تاریخ بشنود. نمی دانم بقیه با دیدن ستون ها، چه حسی پیدا می کنند ولی من غمگین می شوم به خصوص، وقتی می بینم خیلی راه برای رسیدن به عظمت گذشته در پیش داریم.
فکر کنم وقتی حرف از تخت جمشید جلوی بقچه ای ها بزنیم، چهره ی راهنما را به خاطر می آورند. آدمی که نام همه ی اعضا را با خط میخی نوشت و تمام اسرار نقش برجسته ها را برایمان فاش کرد.
قسمتی که خیلی ناراحت کننده بود، بخشی از ورودی تالاری بود که نقش برجسته های نا تمامی داشت. راهنما این طور عنوان می کرد در آن زمان این نقش برجسته ها در حال شکل گیری بوده که دولت هخامنشی درگیر جنگ سختی می شود و به دلیل کمبود نیرو مجبور به، به کار گیری حتی هنرمندان در میدان جنگ می شود، که سر آخر منجر به شکست و انقراض سلسله ی هخامنشیان گشت.
از بحث تاریخی که بگذریم، باید از شب دوم بگویم که به رستوران معروف شیراز-صوفی- رفتیم و افتتاحیه ی نمایشگاه را جشن گرفتیم، شب دلنشین و پر خاطره ای بود.

پس از .

افتتاحیه





.... و اما افتتاحیه



بالاخره درهای باغ وحش باز شدند. روباه و جغد و زرافه و شیر! جمعشون جمع بود. همه چیز آماده و مهیا بود برای ورود بازدید کنندگان. باغ وحش ما، کم کم، شلوغ می شد. از آدم های علاقه مند به تصویرسازی گرفته تا نویسنده و آدم های دوست داشتنی اهل هنر، که با آمدنشان به باغ وحش ما جان بخشیدند.

درباره ی گروه بقچه




گروه بقچه که نامی است برای هنر جویان استودیوی سعید انصافی، نمایشگاهی با عنوان "من ... هستم در باغ وحش" را در روز نوزدهم شهریور ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و نه، در شهر شیراز برپا کرد.

این گروه که سابقه ی چنین نمایشگاه هایی را در شهر های دیگری از جمله رشت داشته است، این بار به شیوه ای نو و موضوعی متفاوت تر، آثار خود را به مدت یک هفته در گالری شیوه ی شیراز به نمایش گذاشتند.

عنوان نمایشگاه برگزار شده ی گروه بقچه در رشت، باغ وحش بوده است که دارای داستانی است، حول زندگی و اتفاقاتی که برای جانداری در باغ وحش می افتد. اما در نمایشگاه اخیر در شهر شیراز، هنرمند خود را به جای جانداری در باغ وحش می نشاند و از دید آن جاندار، روایت تصویری و تصویرسازی خود را خلق می کند.

داستان هایی که توسط اعضای گروه انتخاب شده، زاده ی تخیل هنری آنهاست.

گالری شیوه آثاری را به نمایش گذاشته است که درون جعبه هایی است که این روش، نوع نمایشگاه را مفهومی کرده و خود جعبه ها نیز به جزئی از کار تبدیل می شوند. شاید بتوان این جعبه ها را، به نوعی تداعی کننده ی قفسی دانست که در باغ وحش است ولی با این تفاوت که این قفس ها میله ای برایی محبوس کردن حیوانات ندارند.

این آثار هنری که به شیوه ای متفاوت ارائه شدند و توسط خود گروه بقچه و راهنمایی های آقای انصافی و با دیزاین های متفاوتی نصب شده اند، قدم تازه ای است برای برپایی نمایشگاه های دیگری در شهرهای مختلف با مضمون باغ وحش.

2010/10/07

روز دوم


و اما بعد از همه این حرف ها، روز دوم به ارگ کریمخانی رفتیم، که البته درهایش به روی ما بسته بود.
انصاف الدوله فریاد زد:" بشکنید در را!" سحرالملوک هراسان اورا به آرامش فراخواند و گفت:" کیست که تن به این جسارت داده و در را به روی اتصاف الدوله، امیر و سردسته کاروان بقچه بسته است؟ مگر نمی دانند که امیر راه درازی را از پایتخت، بهر سیاحت ارگ کریمخان پیموده است؟"
به فرمان انصاف الدوله، با سه شماره، به سوی در هجوم آوردیم. اما دروازه بان ارگ فریاد زد:"ای بابا، آقا چندبار بگم، ارگ از ساعت 2 باز میشه."
انصاف بدهید که هرکس دیگر نیز جای ما بود، در آن گرمای شیراز، وقتی با حوضی آب روبه رو می شد، چطور می توانست دست و پایش را گم نکند؟! البته ما به رسم ادب بقچه ای که داشتیم، خیلی محترمانه پاچه های شلوارمان را بالا زدیم، لب جوی معروف ترین باغ شیراز نشستیم و تازه جسارت را به جایی رساندیم که به انارهای باغ ارم شیرازهم رحم نکردیم.

یه بستنی شکلاتی، یه یخ در بهشت هندونه، یه عرق نسترن، نه، یه فالوده، نه همون عرق نسترن! هول شده بودم. می خواستم نهایت لذت را از بستنی های بابا بستنی ببرم.
از آنجایی که آنجا را روی سرمان گذاشته بودیم و از آنجایی که ادب بقچه ای نمی گذاشت و از آنجایی که بستنی ها به خوبی جای ناهار را برایمان پر کرد، هر 15 نفرمان پشت سر هم صف کشیدیم و مراسم تشکر را به جا آوردیم {نکردیم یه نماینده بفرستیم که به جای همه از بابا بستنی تشکر کنه}
صدای زنگ تلفن می آمد. با خودم فکر می کردم که چرا الان باید صدای زنگ تلفن بیاید؟ چرا صدای زنگ تلفن در این حد بده؟ اصلا کی بود که تلفن را اختراع کرد؟
به سختی خودم را از رختخواب جدا کردم. تلفن را برداشتم، با وجود اینکه اصلا نزدیک من نبود. ولی از آنجایی که هم اتاقی من بدتر از من غرق در خواب بود من تن به این کار دادم. مسئول هتل بود:" خانم دوستاتون همه پایین منتظرند.عجله کنید! " ما را فراموش کرده بودند!
من باقی فراموش شدگان را بیدار کردم و سریع آماده شدیم برای صرف شام.شب اول بود. رستوران شاطرعباس!