و اما بعد از همه این حرف ها، روز دوم به ارگ کریمخانی رفتیم، که البته درهایش به روی ما بسته بود.
انصاف الدوله فریاد زد:" بشکنید در را!" سحرالملوک هراسان اورا به آرامش فراخواند و گفت:" کیست که تن به این جسارت داده و در را به روی اتصاف الدوله، امیر و سردسته کاروان بقچه بسته است؟ مگر نمی دانند که امیر راه درازی را از پایتخت، بهر سیاحت ارگ کریمخان پیموده است؟"
به فرمان انصاف الدوله، با سه شماره، به سوی در هجوم آوردیم. اما دروازه بان ارگ فریاد زد:"ای بابا، آقا چندبار بگم، ارگ از ساعت 2 باز میشه."
انصاف بدهید که هرکس دیگر نیز جای ما بود، در آن گرمای شیراز، وقتی با حوضی آب روبه رو می شد، چطور می توانست دست و پایش را گم نکند؟! البته ما به رسم ادب بقچه ای که داشتیم، خیلی محترمانه پاچه های شلوارمان را بالا زدیم، لب جوی معروف ترین باغ شیراز نشستیم و تازه جسارت را به جایی رساندیم که به انارهای باغ ارم شیرازهم رحم نکردیم.
یه بستنی شکلاتی، یه یخ در بهشت هندونه، یه عرق نسترن، نه، یه فالوده، نه همون عرق نسترن! هول شده بودم. می خواستم نهایت لذت را از بستنی های بابا بستنی ببرم.
از آنجایی که آنجا را روی سرمان گذاشته بودیم و از آنجایی که ادب بقچه ای نمی گذاشت و از آنجایی که بستنی ها به خوبی جای ناهار را برایمان پر کرد، هر 15 نفرمان پشت سر هم صف کشیدیم و مراسم تشکر را به جا آوردیم {نکردیم یه نماینده بفرستیم که به جای همه از بابا بستنی تشکر کنه}
صدای زنگ تلفن می آمد. با خودم فکر می کردم که چرا الان باید صدای زنگ تلفن بیاید؟ چرا صدای زنگ تلفن در این حد بده؟ اصلا کی بود که تلفن را اختراع کرد؟
به سختی خودم را از رختخواب جدا کردم. تلفن را برداشتم، با وجود اینکه اصلا نزدیک من نبود. ولی از آنجایی که هم اتاقی من بدتر از من غرق در خواب بود من تن به این کار دادم. مسئول هتل بود:" خانم دوستاتون همه پایین منتظرند.عجله کنید! " ما را فراموش کرده بودند!
من باقی فراموش شدگان را بیدار کردم و سریع آماده شدیم برای صرف شام.شب اول بود. رستوران شاطرعباس!
انصاف الدوله فریاد زد:" بشکنید در را!" سحرالملوک هراسان اورا به آرامش فراخواند و گفت:" کیست که تن به این جسارت داده و در را به روی اتصاف الدوله، امیر و سردسته کاروان بقچه بسته است؟ مگر نمی دانند که امیر راه درازی را از پایتخت، بهر سیاحت ارگ کریمخان پیموده است؟"
به فرمان انصاف الدوله، با سه شماره، به سوی در هجوم آوردیم. اما دروازه بان ارگ فریاد زد:"ای بابا، آقا چندبار بگم، ارگ از ساعت 2 باز میشه."
انصاف بدهید که هرکس دیگر نیز جای ما بود، در آن گرمای شیراز، وقتی با حوضی آب روبه رو می شد، چطور می توانست دست و پایش را گم نکند؟! البته ما به رسم ادب بقچه ای که داشتیم، خیلی محترمانه پاچه های شلوارمان را بالا زدیم، لب جوی معروف ترین باغ شیراز نشستیم و تازه جسارت را به جایی رساندیم که به انارهای باغ ارم شیرازهم رحم نکردیم.
یه بستنی شکلاتی، یه یخ در بهشت هندونه، یه عرق نسترن، نه، یه فالوده، نه همون عرق نسترن! هول شده بودم. می خواستم نهایت لذت را از بستنی های بابا بستنی ببرم.
از آنجایی که آنجا را روی سرمان گذاشته بودیم و از آنجایی که ادب بقچه ای نمی گذاشت و از آنجایی که بستنی ها به خوبی جای ناهار را برایمان پر کرد، هر 15 نفرمان پشت سر هم صف کشیدیم و مراسم تشکر را به جا آوردیم {نکردیم یه نماینده بفرستیم که به جای همه از بابا بستنی تشکر کنه}
صدای زنگ تلفن می آمد. با خودم فکر می کردم که چرا الان باید صدای زنگ تلفن بیاید؟ چرا صدای زنگ تلفن در این حد بده؟ اصلا کی بود که تلفن را اختراع کرد؟
به سختی خودم را از رختخواب جدا کردم. تلفن را برداشتم، با وجود اینکه اصلا نزدیک من نبود. ولی از آنجایی که هم اتاقی من بدتر از من غرق در خواب بود من تن به این کار دادم. مسئول هتل بود:" خانم دوستاتون همه پایین منتظرند.عجله کنید! " ما را فراموش کرده بودند!
من باقی فراموش شدگان را بیدار کردم و سریع آماده شدیم برای صرف شام.شب اول بود. رستوران شاطرعباس!
No comments:
Post a Comment