.ایــن دیــوارهــای لعنتــی! دیوارهای لعنتی، که انگار دست به یکی کرده بودند تا کلافه مان کننــد
مسئول گالری بود که می گفت: " کارهای نمایشگاه قبلی خوب می چسبیدند ولی نمی دانم چرا کارهای شما به دیوار نمی چسبند!" و من با خود فکر می کردم که چرا باید دیوارهای گالری را از این جنس می ساختند. دوست ندارم روده درازی کنم، خلاصه می گویم، کارهایمان به دیوار نمی چسبیدند! هر بار هم که می چسبیدند، فقط تا دوازده ساعت دوام می آوردند و بعد......(صدای خورد شدن جعبه کارها!)
در حال حاضر که این گزارش را می نویسم، عصبانی نیستم، ولی آن موقع عصبانی بودم از دست آن دیوارهای لعنتی! واقعا کلافه شده بودیم.هر نوع چسب دوطرفه ای که بگویید امتحان کردیم، ولی باز هم فایده ای نداشت. انگاری دیوارها دوتا دست داشتند که تا ما رویمان را برمی گرداندیم، کارها را از دیوار می کندند.
تصمیم گرفتیم ما هم بااین دیوارها بجنگیم.اگر هم شکست بخوریم، حداقل کاری کرده ایم. به فکرمان رسید از یار قدیمی استفاده کنیم. چسب رازی! اما باز هم موثر نبود.کم کم داشت طاقتم طاق می شد. دوست داشتم بنشینم زمین و زار زار گریه کنم. کاش می نشستم زمین و گریه می کردم چون تا به خودم آمدم، متوجه گلوله سیاه چندش آورنصب شده روی بینی ام شدم و دوربین هایی که از من عکس می انداخت.هنوز هم این ترس را دارم که با عکس خودم در فیسبوک ، این یاور بی چاک و دهن، رو به رو شوم.
این کارها از چه کسی غیر از استاد انصافی می توانست سربزند. انگار انرژی پایان ناپذیری دارد و تحلیل نمی رود { اصلا چرا تحلیل بره؟! ما بودیم که از صبح داشتیم با این دیوارهای بد قلق کلنجار می رفتیم. آخ که نظارت چه حالی می ده! }
از این شوخی ها که بگذریم، چه کسی جرات داشت به مسئول گالری بگوید که یک قسمت از دیوار هم کنده شده! خب ما چه کار کنیم؟! این دیوارها قصد سازگاری نداشتند. باید بگویم که مجبور شدیم از چسب قطره ای استفاده کنیم.کم کم، البته بعد از سه روز، آرامش را حس می کردیم.تا اینکه نفهمیدم چسب قطره ای به دستم چسبید یا من به چسب قطره ای! فکر می کنم خیلی از بچه ها مثل من مجبور شدند با پوست کف دستهایشان خداحافظی کنند. مبادا فکر کنید از آن آدم هایی هستم که همیشه ایراد می گیرند. فقط این قسمت از سفر تا حدودی اضطراب انگیز بود.باقیش همه پر بود از لحظه های خنده دار و خوش، البته به غیر از کمر درد هم اتاقیم