2012/10/10


روز دوم نمایشگاه بود، درست قبل از ساعت بازدید. کف پاهایم زوق زوق می کرد. از یک طرف هم دست هایم با چسب قطره ای خفه شده بودند. احساس می کردم نمی توانند نفس بکشند. به یک دیوار تکیه دادم و کم کم روی زمین نشستم. مدتی نگذشت که عده ای به من ملحق شدند. دست هایم را تکیه دادم به زانوهایم، سرم را تکیه دادم به دست هایم و ذهنم را تکیه دادم به خواب. خوابم برده بود که احساس کردم کسی بالای سرم است... استاد انصافی! مجبور شدیم قید خواب را بزنیم، گویا انرژی منفی ای پر از خستگی تحویل گالری می دادیم.
بعد از اتمام ساعت نمایشگاه، بار و بنه را به دوش گرفتیم و به محضر جناب حافظ رفتیم. جناب حافظ در خواب شیرین تشریف داشتند، در نتیجه ما هم کم نگذاشتیم و با یک فالوده از خودمان پذیرایی کردیم.
می گفت علوم اجتماعی خوانده، از دوران دانشگاهش تعریف می کرد، چند جمله ای هم انگلیسی حرف زد و ما همگی با دهان باز به حرف هایش گوش می دادیم. از مردی می گویم که با این تحصیلات از ما پول طلب می کرد. گویا زمانه با او یار نبوده.
شیراز- اصفهان- قم- تهران
از حافظیه که بیرون آمدیم، به سمت ترمینال حرکت کردیم. بعد از پیدا کردن اتوبوس و سوار شدن، به سمت تهران حرکت کردیم.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
{از دوستان بیدار در اتوبوس خواهشمندم این سطور را پر کنند چرا که بنده در خواب بودم}
تقریباً نزدیک تهران بودیم که بقچه ای ها از خواب داخل اتوبوس پر انرژی شده بودند و چه آهنگ هایی ما در طول راه گوش ندادیم که با سلیقه ی آقای راننده گلچین شده بود.
آخرین عکس آلبوم شیراز، عکسی دسته جمعی است، با دو راننده در جلوی اتوبوسی که مارا به تهران رساند و نوشته ای که بالای شیشه ی اتوبوس جلب توجه می کرد:
“NO COMMENT”
و این بود گزارش سفر بقچه ای ها از شیراز، بدون شرح...!

2010/10/09



پس از افتتاحیه گویی بار سنگینی از دوش ما بر داشته شد. بنابراین برنامه ریزی کردیم برای بازدید از با شکوه ترین اثر باستانی کشور، شهر پارسه... و اما تخت جمشید که با دیدنش این جمله برایم تداعی می شد "تمام عزمم را جزم کردم تا ویرانت کنم، اما ویران نشدی". این فریاد اسکندر است، که هر گوش شنوایی می تواند از لا به لای صفحات تاریخ بشنود. نمی دانم بقیه با دیدن ستون ها، چه حسی پیدا می کنند ولی من غمگین می شوم به خصوص، وقتی می بینم خیلی راه برای رسیدن به عظمت گذشته در پیش داریم.
فکر کنم وقتی حرف از تخت جمشید جلوی بقچه ای ها بزنیم، چهره ی راهنما را به خاطر می آورند. آدمی که نام همه ی اعضا را با خط میخی نوشت و تمام اسرار نقش برجسته ها را برایمان فاش کرد.
قسمتی که خیلی ناراحت کننده بود، بخشی از ورودی تالاری بود که نقش برجسته های نا تمامی داشت. راهنما این طور عنوان می کرد در آن زمان این نقش برجسته ها در حال شکل گیری بوده که دولت هخامنشی درگیر جنگ سختی می شود و به دلیل کمبود نیرو مجبور به، به کار گیری حتی هنرمندان در میدان جنگ می شود، که سر آخر منجر به شکست و انقراض سلسله ی هخامنشیان گشت.
از بحث تاریخی که بگذریم، باید از شب دوم بگویم که به رستوران معروف شیراز-صوفی- رفتیم و افتتاحیه ی نمایشگاه را جشن گرفتیم، شب دلنشین و پر خاطره ای بود.

پس از .

افتتاحیه





.... و اما افتتاحیه



بالاخره درهای باغ وحش باز شدند. روباه و جغد و زرافه و شیر! جمعشون جمع بود. همه چیز آماده و مهیا بود برای ورود بازدید کنندگان. باغ وحش ما، کم کم، شلوغ می شد. از آدم های علاقه مند به تصویرسازی گرفته تا نویسنده و آدم های دوست داشتنی اهل هنر، که با آمدنشان به باغ وحش ما جان بخشیدند.

درباره ی گروه بقچه




گروه بقچه که نامی است برای هنر جویان استودیوی سعید انصافی، نمایشگاهی با عنوان "من ... هستم در باغ وحش" را در روز نوزدهم شهریور ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و نه، در شهر شیراز برپا کرد.

این گروه که سابقه ی چنین نمایشگاه هایی را در شهر های دیگری از جمله رشت داشته است، این بار به شیوه ای نو و موضوعی متفاوت تر، آثار خود را به مدت یک هفته در گالری شیوه ی شیراز به نمایش گذاشتند.

عنوان نمایشگاه برگزار شده ی گروه بقچه در رشت، باغ وحش بوده است که دارای داستانی است، حول زندگی و اتفاقاتی که برای جانداری در باغ وحش می افتد. اما در نمایشگاه اخیر در شهر شیراز، هنرمند خود را به جای جانداری در باغ وحش می نشاند و از دید آن جاندار، روایت تصویری و تصویرسازی خود را خلق می کند.

داستان هایی که توسط اعضای گروه انتخاب شده، زاده ی تخیل هنری آنهاست.

گالری شیوه آثاری را به نمایش گذاشته است که درون جعبه هایی است که این روش، نوع نمایشگاه را مفهومی کرده و خود جعبه ها نیز به جزئی از کار تبدیل می شوند. شاید بتوان این جعبه ها را، به نوعی تداعی کننده ی قفسی دانست که در باغ وحش است ولی با این تفاوت که این قفس ها میله ای برایی محبوس کردن حیوانات ندارند.

این آثار هنری که به شیوه ای متفاوت ارائه شدند و توسط خود گروه بقچه و راهنمایی های آقای انصافی و با دیزاین های متفاوتی نصب شده اند، قدم تازه ای است برای برپایی نمایشگاه های دیگری در شهرهای مختلف با مضمون باغ وحش.

2010/10/07

روز دوم


و اما بعد از همه این حرف ها، روز دوم به ارگ کریمخانی رفتیم، که البته درهایش به روی ما بسته بود.
انصاف الدوله فریاد زد:" بشکنید در را!" سحرالملوک هراسان اورا به آرامش فراخواند و گفت:" کیست که تن به این جسارت داده و در را به روی اتصاف الدوله، امیر و سردسته کاروان بقچه بسته است؟ مگر نمی دانند که امیر راه درازی را از پایتخت، بهر سیاحت ارگ کریمخان پیموده است؟"
به فرمان انصاف الدوله، با سه شماره، به سوی در هجوم آوردیم. اما دروازه بان ارگ فریاد زد:"ای بابا، آقا چندبار بگم، ارگ از ساعت 2 باز میشه."
انصاف بدهید که هرکس دیگر نیز جای ما بود، در آن گرمای شیراز، وقتی با حوضی آب روبه رو می شد، چطور می توانست دست و پایش را گم نکند؟! البته ما به رسم ادب بقچه ای که داشتیم، خیلی محترمانه پاچه های شلوارمان را بالا زدیم، لب جوی معروف ترین باغ شیراز نشستیم و تازه جسارت را به جایی رساندیم که به انارهای باغ ارم شیرازهم رحم نکردیم.

یه بستنی شکلاتی، یه یخ در بهشت هندونه، یه عرق نسترن، نه، یه فالوده، نه همون عرق نسترن! هول شده بودم. می خواستم نهایت لذت را از بستنی های بابا بستنی ببرم.
از آنجایی که آنجا را روی سرمان گذاشته بودیم و از آنجایی که ادب بقچه ای نمی گذاشت و از آنجایی که بستنی ها به خوبی جای ناهار را برایمان پر کرد، هر 15 نفرمان پشت سر هم صف کشیدیم و مراسم تشکر را به جا آوردیم {نکردیم یه نماینده بفرستیم که به جای همه از بابا بستنی تشکر کنه}
صدای زنگ تلفن می آمد. با خودم فکر می کردم که چرا الان باید صدای زنگ تلفن بیاید؟ چرا صدای زنگ تلفن در این حد بده؟ اصلا کی بود که تلفن را اختراع کرد؟
به سختی خودم را از رختخواب جدا کردم. تلفن را برداشتم، با وجود اینکه اصلا نزدیک من نبود. ولی از آنجایی که هم اتاقی من بدتر از من غرق در خواب بود من تن به این کار دادم. مسئول هتل بود:" خانم دوستاتون همه پایین منتظرند.عجله کنید! " ما را فراموش کرده بودند!
من باقی فراموش شدگان را بیدار کردم و سریع آماده شدیم برای صرف شام.شب اول بود. رستوران شاطرعباس!

2009/10/09

سفرنامه ی شیراز- شیوا شجاعی









!بــــــدون شـــــــرح

.ایــن دیــوارهــای لعنتــی! دیوارهای لعنتی، که انگار دست به یکی کرده بودند تا کلافه مان کننــد
مسئول گالری بود که می گفت: " کارهای نمایشگاه قبلی خوب می چسبیدند ولی نمی دانم چرا کارهای شما به دیوار نمی چسبند!" و من با خود فکر می کردم که چرا باید دیوارهای گالری را از این جنس می ساختند. دوست ندارم روده درازی کنم، خلاصه می گویم، کارهایمان به دیوار نمی چسبیدند! هر بار هم که می چسبیدند، فقط تا دوازده ساعت دوام می آوردند و بعد......(صدای خورد شدن جعبه کارها!)
در حال حاضر که این گزارش را می نویسم، عصبانی نیستم، ولی آن موقع عصبانی بودم از دست آن دیوارهای لعنتی! واقعا کلافه شده بودیم.هر نوع چسب دوطرفه ای که بگویید امتحان کردیم، ولی باز هم فایده ای نداشت. انگاری دیوارها دوتا دست داشتند که تا ما رویمان را برمی گرداندیم، کارها را از دیوار می کندند.
تصمیم گرفتیم ما هم بااین دیوارها بجنگیم.اگر هم شکست بخوریم، حداقل کاری کرده ایم. به فکرمان رسید از یار قدیمی استفاده کنیم. چسب رازی! اما باز هم موثر نبود.کم کم داشت طاقتم طاق می شد. دوست داشتم بنشینم زمین و زار زار گریه کنم. کاش می نشستم زمین و گریه می کردم چون تا به خودم آمدم، متوجه گلوله سیاه چندش آورنصب شده روی بینی ام شدم و دوربین هایی که از من عکس می انداخت.هنوز هم این ترس را دارم که با عکس خودم در فیسبوک ، این یاور بی چاک و دهن، رو به رو شوم.
این کارها از چه کسی غیر از استاد انصافی می توانست سربزند. انگار انرژی پایان ناپذیری دارد و تحلیل نمی رود { اصلا چرا تحلیل بره؟! ما بودیم که از صبح داشتیم با این دیوارهای بد قلق کلنجار می رفتیم. آخ که نظارت چه حالی می ده! }
از این شوخی ها که بگذریم، چه کسی جرات داشت به مسئول گالری بگوید که یک قسمت از دیوار هم کنده شده! خب ما چه کار کنیم؟! این دیوارها قصد سازگاری نداشتند. باید بگویم که مجبور شدیم از چسب قطره ای استفاده کنیم.کم کم، البته بعد از سه روز، آرامش را حس می کردیم.تا اینکه نفهمیدم چسب قطره ای به دستم چسبید یا من به چسب قطره ای! فکر می کنم خیلی از بچه ها مثل من مجبور شدند با پوست کف دستهایشان خداحافظی کنند. مبادا فکر کنید از آن آدم هایی هستم که همیشه ایراد می گیرند. فقط این قسمت از سفر تا حدودی اضطراب انگیز بود.باقیش همه پر بود از لحظه های خنده دار و خوش، البته به غیر از کمر درد هم اتاقیم